تبليغاتX
ببر سیاه

   گل های باغچه در انتظاری پاک و معصوم  دستانشان را به سوی آسمان بی نهایت و آبی خدا گرفته اند . گل های باغچه منتظرند . منتظر تو !تو که روزی می آیی و آمدنت را نمیشود
   از یاد برد . تو که روزی میآیی و روزی تمام این فکر های موازی این نگاه ها خسته ی دلتنگ و این قلب های سرد و خالی  خطی قرمز می کشی . گل های باغچه در انتظارند تا اگر
   بیایی تمام سبزینه ی برگ ها یشان را به تو تقدیم کنند . راستی تو چه وقت می آیی ؟ تو تنها کسی هستی که نمی شود آمدنت را در پستوی ذهن های خاک گرفته مخفی کرد . تو
  تنها کسی هستی که آمدنت را حتی گل های باغچه هم انتظار می کشند . تو از تبار آفتابی ! تو مثل بوی بهاری !بهار زیبایی که گل های سرخ انتظارش را می کشند . بیا و این
  زمستان را طولانی تر نکن که جان لطیف جوانه ها دیگر طاقت سرما را ندارند . عمری است گل ها ی باغچه تو را می خوانند . ای منجی موعود!ای آن که نور را بر پهنای آسمان
   نان را بر پهنه ی سفره ی زمین و مهربانی را بر کرانه ی قلب های تیره تقسیم می کنی . من و گال های باغچه پیمان بسته ایم تا هر غروب جمعه به مسیر آمدنت منتظر بمانیم. میدانی
   که وعده ی ما گستستنی نیست. پس مهربان من !زود بیا ...                             خدا حافظ   


  و آه ... ببخش اگر تو را ندیده ایم و از نگاه روشنت زلالی بهار را نچشیده ایم   ببخش اگر تمام ذهن ما درون جمله ای اسیر می شود و در ساعتی که داد می زند خدای من دوباره دیر
  می شود   ببخش اگر که رد شدن تمام سهممان از آب و آفتاب و خاک می شود و جوی مرده ی بزرگراه ما برای تو مثال چشمه سار پاک می شد   ببخش اگر که دست ما
 ز شانه ات شکوفه های تازه چیده است و چشم های ما تو را که سبزپوش آفرینشی هنوز خوب خوب هم ندیده است  ببخش اگر که ما همیشه در عبور و راه بوده ایم و غافل از زلالی
 درخت سرو یک بزرگراه بو ده ایم.                                                تمام         

 
 

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه چهارم آبان 1385 و ساعت 11:52 |